اشکهای یک مترسک دیده نمی شوند. ولی او در سکوت همواره گریان است.

 

یاد روزی که ساقه ای شاداب بود یا زمانی که شاخه ای جوان و با نشاط بود و به شاخساران دیگر مغرورانه فخر زندگانی و جوانی می فروخت.

 

مترسک گریان است.

 

خواب خوش ندیدست یک دم. دیر زمانیست که به زور در خاکش کردند ولی جوانهء تازه ای نزده. ساقه های در هم تنیده اش خسته و شکننده شدند. دیگر حتی یک دستگی و با هم بودنشان نیز تفاوتی ایجاد نمیکند و مترسک شکننده و سخت گریان است.

 

به یاد دارد که چگونه همین باغبان از رقص شاخه هایش در باد تمجید میکرد و حضور شاخه هایش را در باغ، خود باغ میدانست. نه خس و خاشاک.

 

افسوس. مترسک گریان است.

 

حتی آن دو دست ژنده لباسی که بر تنش کردند نیز از شدت سوز سرد بادهای تابستانی نمی کاهند.

 

زیر پایش سیب زمینی های پوسیده میرویند و رشد نیافته به فقیری سپرده می شوند. مترسک خوب می داند عاقبت این سیب های زمینی هم ختم به خیر نمی شود.

 

مترسک میگرید و میگرید.

 

روزی که باغبان برای حفظ او نه، برای حفظ ثمراتش هر مهاجمی را با گلوله ای معدوم میساخت و او هر روز اعدامیان را میشمارید و باد به شاخه هایش می انداخت و رشد می نمود. غافل از آنکه همین باغبان روزی معدوم کننده اش خواهد بود.

 

مترسک دیگر تکیه گاه کلاغ های سیاه و کثیفی است که روزی برای رسیدن به ثمراتش مرگ را به جان می خریدند. ولی اکنون، تنها بالهاشان را بر روی مترسک از خستگی بدر می کنند.

 

باغبان همچنان معدوم می کرد ولی کلاغ های شاخه های دیگر را. شاخه های پربار را.

 

باغبان عاشقانه شاخه های گردو را نوازش میکرد. ولی همین شاخه ها بودند که او را معدوم ساختند.

 

شبی خسته از کلاغ های مهاجم زیر این درخت پیر کابوس مرگ دید و به مرگ رسید.

 

آری مترسک دید که چگونه والدینش خشم مرگ او و بسیاری شاخه های برومند دیگر را با مرگ باغبان تلافی کردند.

 

مترسک ولی همچنان میگرید...

 

شاید از آن همه گناهی که دیده بود و نمیتوانست جز با سکوتی به رنگ برگ های سبز و تازه جوانی اش فریاد زند.



 

 

 

 


کپی برداری و یا انتشار مطالب بدون ذکر نام منبع انتشار غیر قانونی است.

.A.N.N