فرصتی دست داد و صبح از خواب بیدار شد، حتما بعد از چند کش و قوس زیبا یه سری به آسمون قشنگ دودی میزنه.

 

اونطرف برجک میلاد رو تشخیص میده و خیالش راحت میشه که اینجا همون تهرونه.

 

خوب حتما کاری براش پیش آمده که صبح بیدار شده، دوش میگیره و با ظاهری آراسته چندین متر از محل زندگیش پایین تر میاد و وارد بوقکده ای به نام خیابانهای پایتخت میشه.

 

قرار داره. واسه همین یه دسته گل زیبا هم میخره.

 

به یه آپارتمان میرسه و صدایی اونو به داخل میخونه.

 

وارد میشه، خونه آشناست، یه کم فقط شلوغتر و بهم ریخته تر از همیشه است. پدرِ (م.) میاد. اِ اِ... نگاه کن. چقدر تو این یه ماه اخیر شکسته شده ها. موهاش سفید تر شده. عجیبه!

 

خواهر (م.) میاد. دِ! چرا تا اون اینو دید زد زیر گریه؟ قهره باهاش؟

 

دنبال م. میگرده، از قرار هنوز خوابه. اتاقشو خیلی خوب بلده و سریع به سمت اتاقش میره.

 

لبخندی به لبش نشسته و پشت دره. صدای قلبمشو تو گوشش میشنوه. درو باز میکنه که بگه کجا بودی پسر... که خشکش میزنه. م. عین میت رو زمین افتاده. عین مومیاییها دور تا دورش نوارای سفیده. نمیدونم چطوری شناختتش. گل از دستش میفته. خودشم با گل دم در میفته. مات و مبهوت داره نگاه میکنه.

 

چند دقیقه بعد چهار دست و پا به سمت م. میره. خانوم پیری کنار م. داره بیصدا زار میزنه. مادرشه؟!

 

میخواد بغلش کنه، نمیشه. میخواد بیدارش کنه، نمیشه. میفته گوشه دیوار. این همون رفیقشه؟ این که فقط ۲۶ روز خونه نبود. جثه اش شاید یک سوم شده بود. گریه میکنه... با صدای مؤذن زاده اردبیلی م. چشماشو باز میکنه...

 

۱۱ روز میگذره و م. دیگه میتونه واضح حرف بزنه. خونریزی کلیه، شکستگی در چند نقطه از بدن، شکستگی جمجمه، در رفتگی کتف، خونریزی دائمی معده ، بینی شکسته، جلسات مداوم روان درمانی و... سوغاتی بود که این سفر ۲۶ روزه به همراه داشت.

 

حدس بزنید. سفرش به کجا بود؟