زمین، یکم بیا نزدیکتر. میخوام گازت بگیرم!

زمان بیا تو مشتم، میخوام لهت کنم.

 

لپ تاپم، مرکز دنیا و من آخرین جنبنده محیطش هستم.

به موبایلم نگاه میکنم. باز از یه سری آدمایی که نمیدونم چرا؟ تو زندگیمن میس دارم، مسج دارم.

نگاه میندازم به میس کالام، همونان. میرم مسجارو میخونم، شاید یه معجزه ای شد!

هنوز در سفرم. سفری که از کودکی شروع کردم. سفری که با مرگم تمام میشه. و چه آروم خواهم بود لحظه ای که این سفر به نهایتش برسه.

اینها حکایت روزهایی هستن که پای ناچیزان ریختم و ریختم.

سست عنصرهایی که فقط بودنم کفایتشان میکرد. شاید به مومیایی من هم بسنده میکردند. چون هرگز قرار به دیدن اون مومیایی نبود.

زوزه ی فن، چراغهای روشن، کتابخانه ای که کتبش خوانده نشدند، کارهایی که نا تمام شدند و حرف هایی که بزبان نیامده فرو خورده شدند.

اینها حکایت من، این من بی من هستند.

کرک و پرم رو یاد ندارم، که کجا ریخت. مدتها این سو و آن سو گشتم. باد برده بودشان.

از خواب پریدنهای وقت و بی وقت شبانه، ویز ویز پشه هایی که خونم را نیمه کاره خورده اند و بدنبال حقشان آمده اند، تیک تاک ساعتی که سوهان روحم ساختمش، اشباح آرزوهایی که باید در مشتم میبودند و اکنون در خاطرم هم نیستند، ترس سوز سرما و غم تنهاتر شدن، همه مرا به پایان میخوانند.

به دریچه ای به فردا...